امروز همه چی رو سوزوندم.
آره درست فکر کردی!
بهترين خاطرات زندگيم رو ميگم.
خيلی زود شعله ور شد.
![]() نمی دانم می توانم درد دل کنم یانه...؟ نمی دانم چگونه عقده ی دل باز گو یم؟ به که گو یم...؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ...................................... دوستت دارم.نظرم بده!
ایمیل من آرشیو مطالب
شهریور 1387
مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اینم ازجستجو گر
وبلاگهای باحال
-----------------------
فرهاد پریسا شبکه 3 الهه احسان خاطره عاشقانه ها بانوی مهتاب وروجک کسب درامد زیبایی شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است حرف های آخر.......ریحانه آوای دل...........مریم تنهایی شاید یک راه باشد ღ دخـــتـــری تـــنـــهـــا ღ روزهای عاشقی.........بهار ღ کانون تبلیغات بهار ღ ღعكس هاي باحال ايروني ღ ღ ابراهيم ღ بارون پاييزي مريم مهشاد کلبه چوبی دو عاشق "سرچشمه" مریم "همه جور" تبیان وآفتاب مینا ::رفقاي نخل تنها::
|
ღ نخل تنها ღ
چرانوشتم دربرگ تنهاییم برای تو ؟ نمی دانم،شایدکه روزی بخوانندبرتوعشق مرا بیا بنویسیم ...
بیا بنویسیم ... روی خاک، رو درخت، رو پر پرنده رو ابرا بیا بنویسیم روی برگ، توی آب، توی دفتر موج، رو دریا بیا بنویسیم که خدا ته قلب آینه اس مثل شور فرید یا نفس تو حصار سینه اس با همیشه موندن وقتی که هیچی موندنی نیست اوج هر صدای عاشقه که شکستنی نیست با صدام میام همه جا تورو مینویسم روی آینه ی گریه هام گونه های خیسم ای که معنیه اسم تو آسمون پاکه ریشه ی صدات نبض عشق زیر پوست و خاکه بیا بنویسیم روی خاک، رو درخت، رو پر پرنده رو ابرا بیا بنویسیم روی برگ، توی آب، توی دفتر موج، رو دریا توی خواب خاک ریشه ها موسم شکفتن هم صدای من میخونن وقت از تو گفتن چشم بستمو تو بیا به سپیده واکن با ترانه ی نفسات باغچه رو صدا کن با صدام میام همه جا تورو مینویسم روی آینه ی گریه هام گونه های خیسم ای که معنیه اسم تو آسمون پاکه ریشه ی صدات نبض عشق زیر پوست و خاکه بیا بنویسیم روی خاک، رو درخت، رو پر پرنده رو ابرا بیا بنویسیم روی برگ، توی آب، توی دفتر موج، رو دریا با ترانه ی نفسات من ترانه میگم اسمتو مثل یه غزل عاشقانه میگم بیا که دیگه وقتشه، وقت برگشتنه بوی چیرهنت که بیاد لحظه ی دیدنه با صدام میام همه جا تورو مینویسم روی آینه ی گریه هام گونه های خیسم ای که معنیه اسم تو آسمون پاکه ریشه ی صدات نبض عشق زیر پوست و خاکه بیا بنویسیم روی خاک، رو درخت، رو پر پرنده رو ابرا بیا بنویسیم روی برگ، توی آب، توی دفتر موج، رو دریا با ترانه ی نفسات من ترانه میگم اسمتو مثل یه غزل عاشقانه میگم بیا که دیگه وقتشه، وقت برگشتنه بوی چیرهنت که بیاد لحظه ی دیدنه ღ تقدیم به تو ای تنها بهانه زندگی ام ღ
علی شریعتی
شگفتا !
وقتي که بود نمي ديدم ، وقتي مي خواند نمي شنيدم
وقتي ديدم که نبود ، وقتي شنيدم که نخواند
چه غم انگيز است ، که وقتي چشمه اي سرد و زلال
در برابرت مي جو شد و مي خواند و مي نالد
تشنه آتش باشي و نه آب
و چشمه که خشکيد
چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودي
بخار شد و به هوا رفت
و آتش کوير را تافت و در خود گداخت
و از زمين آتش رويـيد و از آسمان باريد
تو تشنه آب گردي و نه تشنه آتش
و بعد عمري گداختن از غم نبودن کسي که تا بود از غم نبودن تو مي گداخت .
یادش سرشار ٬ از سرشاری که به من داد...
عشق يعني...
عشق يعني حسرت شبهاي گرم عشق يعني ياد يك روياي نرم عشق يعني يك بيابان خاطره عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره عشق يعني گفتني با گوش كر عشق يعني ديدني با چشم كور عشق يعني گم شدن در لحظه ها عشق يعني آبي بي انتها عشق يعني يك سوال بي جواب عشق يعني راه رفتن نوي خواب عشق يعني تا ابد بي سرنوشت عشق يعني آخر خط بهشت
ღღღღღღ دوستت دارم ღღღღღღ
عشق چی میگه؟؟؟عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله مني .عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني . عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته . عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با مني . عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم
ترانه اي براي تو
گفته بودند : بشکن ! اما اعتنايي نکرده بودم .... لرزش صدايت ، گلايه هايت ، حرفهاي نگفته ات ... تکانم داد ! گفتم : ديگر رفيق نيست ! اما اينبار حرفه دلم بـا حرفه زبانم يکي نبود ! به خاطره تــــو ! به حرمت تمام روزها و شب هاي يادگاريمان ، به حرمت واژه رفيق ، به حرمت حرفهايت .....! گفتي : بشکن ! بـاشد رفـيـق ! اين بار غــرورم را بـا تمام غــرور خودم ، خــرد مي کنم .. و مي گويم مــن مغــرورتــريـن ، ســربــزيــرتــريــن پسر شهـرم !!!
اين ترانه رو برات ميخونم اين ترانه رو بگير بازش كن مثل معشوقه هاي قديم دستهاي منو نوازش كن اين ترانه شروع يه حسه مثل يه جعبه ي شگفت انگيز تو از اون تو يه عشق پيدا كن يا يه حسه دروغيه نا چيز اين ترانه سه بعد داره سه حرف تو كدومو ميخواي بگو كي بود كي ميخوست كه عاشقت باشه؟ اون فقط يه جسم خاكي بود اين ترانه سه ضلع داره سه حرف ما ميتونيم دو ضلع اون باشيم مامي تونيم در کنار هم باشيم ما مي تونيم عاشق هم با شيم اي كه دستات سهمه دستامه نميخوام مال كسي باشه **عشق تو تمام تار و پودم من نميخوام كه بعد اين احساس عشقمون مثلثي باشه منو پشت مثلثا گم كن واسه اينكه تو خاطرتم باشي اين ترانه رو تجسم كن واسه اينکه تو مال من باشي
به ياد داشته باشيم...!!!
ياد داشته باشيم كه هميشه... شانس هاي ديگري هم هستند و به ياد داشته باشيم كه هميشه... دوستي هاي ديگري هم هستند و به ياد داشته باشيم كه هميشه... عشق هاي ديگري هم هستند و به ياد داشته باشيم كه هميشه... نيروهاي ديگري هم هستند تنهابايدقوي وپُراستقامت باشيم اين ديوانگيست ... كه از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينكه خار يكي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم... اين ديوانگيست ... كه همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينكه يكي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها كنيم... از این حرفا بگذریم..... احساس می کنم که همه من رو تنها گذاشتن.... همه به من پشت کردن.... همه من رو از خودشون دور کردن..... چرا من اینجوری فکر میکنم؟؟؟؟
شکسپير ميگه :
هميشه به کسي فکر کن که تورو دوست داشته باشه نه به اون کسي که تو اونو دوست داشته باشي
آيا صبر كنم ...؟؟؟
خودم را ساخته ام تا بگويم آنچه را باخته ام ، فراموش كرده ام . زندگي ام را به پاي كسي گذاشتم كه دوستش مي داشتم ولي او هيچ وقت مرا دوست نداشت و چگونه دوستش بدارم آگاه از اين كه هرگز برايش اهميتي ندارم ، به او حق مي دهم شايد او هم مانند من يكي را دوست داشته است... حال از خود مي پرسم : او را براي هميشه دوست خواهم داشت؟ افسوس كه چنين نخواهد بود! او را فراموش كرده ام . من زماني به خود نگريستم كه ديگر سينه ام شكافته ، قلبم فسرده و روحم سپرده شده بود . بايد صبر مي كردم تا زخم سينه ام با نمك خوب شود ، با قلبم چه كار مي كردم براي گرم شدن در آفتاب گذاشتمش اما آتش گرفت ، چاره اي نداشتم نيمي از خاكستر قلب سوخته ام را به آب و نيم ديگر را به خاك سپردم و به يادم ماند كه روحم ، روحم ، روح من هيچ موقع ، هيچ وقت و هيچ زماني از او جدا نشد . يادگار او سوالي است بي انتها : آيا صبر كنم بر او كه بر من صبر نكرد ؟
عشق واقعی....
![]() دختري مي رفت ، پسري او را ديد و دنبال او روان شد . دختر پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ پسر گفت : برتو عاشق شده ام . دختر گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . پسر از آنجا برگشت و دختري بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد دختر رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ دختر گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دوست داري كدوم ستاره ستاره تو باشه ؟ اكثره آدما ميگن اون پر نورترين ستاره ...... ولي يادت باشه اوني كه از همه پر نورتره علاوه بر تو چشم خيلي هاي ديگه هم دنبالشه .... به ستاره اي خيره شو كه اگه كم نوره حداقل خيالت راحته كه فقط چشم خودت دنبالشه...
بال هايت را كجا گذاشتي ؟
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم . .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود . .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟ .
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد . .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . .
انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد .
.
چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني.
.
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . .
درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
.
پرنده اين را گفت و پر زد . .
انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
.
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ .
زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
.
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟ .
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . .
آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!
.....
اي خدا مي شود بازهم به ما بالهايمان را بدهي...
******************************
زمان:بس کند می گذرد برای آنان که در انتظارند. بس تند می گذرد برای انان که می ترسند. بس طولانی ست برای آنان که در اندوه اند و بس کوتاه برای آنان که سرخوش اند اما ابدی ست برای انان که عاشق اند!!! سهراب! گفتي چشمها را بايد شست . شستم ولي..... گفتي جور ديگر بايد ديد. ديدم ولي..... گفتي زبر باران بايد رفت . رفتم ولي ... او نه چشم هاي خيس و شسته ام را ، نه نگاه ديگرم را ، . هيچکدام را نديد، فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت : ديوانه ي باران نديده!
تنهایی عشق ...
![]() من ساليان سال در بدر به دنبال عشق گشته ام من تمام سرزمينهاي دور را در جستجوي عشق زير پا گذاشته ام من در پس کوچه هاي عاشقي دلم را ، رد تک تک خانه ها يش جا گذاشته ام من در تاريکي شبهاي تنهايي از همه اين کوچه ها گذشته ام من چه غزلهاي عاشقانه براي عشق سروده ام من آتش عشق را ، در دل همه عشاق افروخته ام من خوشه عشق را به گيسوي دختران زيبا آويخته ام من جرعه جرعه شراب عشق را ، با تو نوشيده ام من چه شبها به ياد عشق تو تا به سحر گريسته ام من در زندان تنهايي بدون عشق افسرده ام
صد سال تنهایی
زمزمه كن عزيزم ...
دلت تنگ است ميدانم ، قلبت شكسته است مي دانم ، زندگي
برايت عذاب است ميدانم ، دوري برايت سخت است ميدانم … اما براي چند لحظه آرام بگير عزيزم … گريه نكن كه اشكهايت حال و هواي مرا نيز باراني مي كند ، گريه نكن كه چشمهاي من نيز به گريه خواهند افتاد … آرام باش عزيزم ، دواي درد تو گريه نيست! بيا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگيري ، با گريه خودت را آرام نكن...! با تنهايي باش اما اشك نريز ، درد دلت را به تنهايي بگو زماني كه تنهايي! گريه نكن كه اشكهايت مرا نا آرام ميكند .! گريه نكن چون گريه تو را به فراسوي دلتنگي ها ميكشاند ! گريه نكن كه چشمهايم طاقت اين را ندارند كه آن اشكهاي پر از مهرت را بر روي گونه هاي نازنينت ببينند ، و دستهايم طاقت اين را ندارند كه اشكهاي چشمهايت را از گونه هايت پاك كنند .! گريه نكن كه من نيز مانند تو آشفته مي شوم! گريه نكن ، چون دوست ندارم آن چشمهاي زيبايت را خيس ببينم! حيف آن چشمهاي زيبا و پر از عشقت نيست كه از اشك ريختن خيس و خسته شود؟ اي عزيزم ، اي زندگي ام ، اي عشقم ، اگر من تمام وجودت مي باشم ،اگر مرا دوست ميداري و عاشق مني ، تنها يك چيز از تو ميخواهم كه دوست دارم به آن عمل كني و آن اين است كه ديگر نبينم چشمهايت خيس و گريان باشند! زندگي ارزش اين همه اشك ريختن را ندارد ، آن اشكهاي پر از مهرت را درون چشمهاي زيبايت نگه دار ، بگذار اين اشكها در چشمانت آرام بگيرند … عزيزم گريه نكن چون من از گريه هايت به گريه خواهم افتاد ! وقتي اشكهايت را ميبينم غم و غصه به سراغم مي آيد! وقتي اشكهايت را ميبينم حال و هواي غريبي به سراغم مي آيد ! وقتي اشكهايت را ميبينم ، از زندگي ام خسته مي شوم! وقتي اشك ميريزي دنيا نيز ماتم ميگيرد ، پرندگان آوازي نميخوانند ، بغض آسمان گرفته مي شود ، هوا ابري مي شود و پرستوهاي عاشق خسته از پرواز ! گريه نكن عزيزم… آرام باش عزيزم، بگذار اين اشكهاي گذشته را از گونه هاي نازنينت پاك كنم ، دستهايت رادر دستان من بگذار عزيزم، سرت را بر روي شانه هايم بگذار عزيزم و درد و دلهايت را در گوشم زمزمه كن عزيزم … من مي شنوم بگو درد دلت را عزيزم! با گريه خودت را خالي نكن عزيزم چون بغض گلويم را مي گيرد ، با گفتن درددلت به من خودت را خالي كن تا دل من نيز خالي شود! ميدانم وقتي اين متن مرا ميخواني اشك از چشمانت سرازير مي شود آري پس براي آخرين بار نيز گريه كن چون اين درد دلي بود كه !من نيز با چشمان خيس نوشتم ![]()
اشک غربت...
---------------------------------------------------------------------------------------
![]() امید تنها چیزی است که هرگز از بین نمیرود....
و اینک با یاد و نام توآغاز می کنــم
مي خوام واسه ي همه يه حرفِ موندگاربزنم، يه قصهّ ي واقعيِ واقعي، دوست دارم با جون و دل بخوني . ازخودم وخودت شروع مي كنيم. سلام منم مثل تو يک انسان موفّق وكاميابم. يك انسان شاد و سربلند، يك انسان غني وسلامت، مثل تو يك انسانِ هميشه خُرسند و شاداب، انساني كه هميشه احساسِ خوبي داره، فقط به خاطر اينكه زنده است، به خاطر اينكه مي خواد زنده باشه و داره نفس مي كشه . منم مثل تو يك انسان آگاهم. يك انسان صبور که سختي ها و ناملايماتِ زندگي اش رو نه يك مشكل، بلكه يك مسئله ي قابل حل ارزيابي مي كنه و با شور و شوقِ تموم ازحل كردن اين مسائل لذّت مي بره . ـ مثل زنگ تفريح ـ و بعد شب رو با تجربه اي جديد و سازنده براي شروعِ فردايي بهترآسايش مي كنه . منم مثل تو يك انسان اميدوارم . انساني كه اميدوارانه حركات و رفتارهاي جديد وسازنده پديد مياره كه در لحظه لحظه ي زندگي اش يك آرمان و هدفِ ناب متجلّي بشه تا آبادي اش رو براي هميشه آباد و آبادتر كنه و سرانجام برقِ رضايت و شادي رو توي چشم تمام مردم ببينه (كه اين اوجِ لذّت يك انسانه .) منم مثل تو آرزوهاي قشنگي دارم.آرزوهايي كه اگه بخوام و تصميم بگیرم و تلاش كنم خيلي زود برام تجلّي پيدا مي كنه . منم مثل تو مالک ام.مالک فاخرترین عشق، زیباترین آزادي، عزیزترین دوست، قشنگ ترین لحظات سبز زندگی، بهترین سلامتی، موندگارترین رویدادهای آبی زندگی و مالک شیرین ترین آرامش روح . منم مثل تو به دنبالِ نابترین و بهترینم. بِه دنبال سبزترین رضایت خلق بیشترین کمک به مردم، سالمترین روابط گرم وصمیمانه بامردم، قشنگترین سؤالهای زندگی، بِه دنبالِ نابترين وزيباترين روحيه و باور براي ايجاد انديشه ای نو وسازنده واسه ي خلق رؤياهام و به دنبال زيباترين كلام آموزگار. منم مثل توباعشق زندگي مي كنم. عشق به يك بي همتا، عشق به وجودي كه باعثِ آغاز و علّتِ پايانِ ماست، بي انتهايي كه دليلِ فاني بودن در خاك و باقي بودن در اَفلاكه . منم مثل توعاشقم. عاشقِ يك پيدا، عاشقِ یک پنهان، عاشق يك دليل، عاشق يك مرغوبِِِ بي نظير، عاشق يك مرئيِ هميشه نامرئي . منم مثل توعاشقم. عاشق يك هيچ جا، عاشق يك هيچ وقت، مي خوام بگم من و توعاشق يك معبوديم و اين همه عشق و وفاداري رو ازاون عشقِ مُطلق به يادگارگرفتيم.ماعاشق شديم، عاشق تنهادليلِ بودن . چشمهاخيره به اوست * عقل ودل دريدِاوست
دوست مي بايد داشت...!
دل من دير زماني ست كه مي پندارد: دوستي نيز گلي ست…مثل نيلوفر و ناز
تو به من خنديدي و نمي دانستي من
به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان در پي من تند دويد سيب را دست توديد
سيب دندان زده از دست توافتادبه خاک و تو رفتي
و هنوز خش خش گام تو تکرار کنان مي دهد آزارم
و من انديشه کنان غرق اين پندارم که چرا
((خابه کوچک ما يسب نداشت))
؟
پنداشتي كه كوزه سوزان عشق من دور از نگاه گرم تو خاموش مي شود
پنداشتي ياد تو اين ياد دلنواز
در تنگناي سينه فراموش مي شود ***** تو رفته اي كه بي من تنها سفر نكني
من مانده ام كه بي تو شبها سحر كنم تو رفته اي كه عشق من از سر بدر كني من مانده ام كه عشق تو را تاج سر كنم زيباي من وقتي دلم شکست در لابه لاي بلورهاي اشکم تو را يافتم و فقط به تو دل بستم مي خواهم با عشق تو گلي بچينم که از خون دلم گلها آب خورند
هر جا كه عشق هست و صفا هست و بوسه هست...در خاطر مني!
هر جا كه بزم هست و زنم جام را بجام
در گوش من صداي تو گويد كه : نوش، نوش
اشكم دود بچهره و لب مينهم بجام ـ
شايد روم ز هوش
باور نميكني كه بگويم حكايتي :
آن لحظه اي كه جام بلورين بلب نهم ـ
اين دسته گل تقديم به کسي که آفتاب مهرش در آستان دلم
هرگز غروب نخواهد کرد
-----------------------------------------------
يک ورق نامه نوشتن کمتر از ديدار نيست ---------------------------------------
تنها باش و عاشق !.
هر روز انتظار ، انتظار . انتظار کسي که تو را فراموش کرده است. چه بيهوده است نگاه کردن به درهايي که براي هميشه بسته مي مانند. چه بيهوده است ،نگاه کردن در آيينه هايي که صادق نيستند. به چشمهاي خودت هم شک مي کني . دلت را بر مي داري و کوچ مي کني. به قربانگاه مي رسي. خودت هستي و خودت. قرباني مي شوي ، به دستان خودت. عشق را زنده ميکني. و در تنهايي هايت غرق مي شوي. چه خون سياهي ! چه خون سياهي !....... دردت را به هيچکس مگو.هرگز به روي کسي لبخند مزن. با کسي نه بگو ، نه بشنو. سکوت کن ، سکوت. رازت را فاش مکن. مبادا دلت هم از رازت با خبر شود. تنها باش ، تنهاي تنها. و همه را دوست بدار. واين را هرگز در گوش کسي هم نجوا مکن. به حرفهايم خوب گوش بده. راز اين است: تنها باش و عاشق !. بگذار در تنهايي ات همه جاي بگيرند. دوست و دشمن، منافق و موافق ، خشک و تر ، او و آنها. در را به روي کسي مبند بگذار همه در تنهايي ات شريک باشند. تنهايي ات را که در آن عاشق به قربانگاه رفت و عشق از آسمان نازل شد. عشق وقتي بر تو نازل مي شود که خودت را در پاي خودت قرباني کني. عاشق را تنها يک چيز از پاي در مي آورد : انتظار ، انتظار، انتظار......
چه خوب بود اگر مي توانستم پرواز کنم چه خو بود اگر مي توانستم بدانم آخر چرا بايد قلبهاي يکديگر را بشکنيم چرا بايد همديگر را آزاردهيم. درحالي که مي دانيم در اين دنيا جز مشتي خاک چيزديگري نيستيم. اي انسانها سرانجام خواهيم يافت که بايد دوست داشت و دوستي کرد که لحظه ها پشت سرهم مانندعقربه هاي ساعت مي گذرند وزمان بي توقف به فريادزندگي به جلو مي رود وانسانهاي خوب ومهربان درچنگال مرگ اسير مي شوند. قطره گرانبهاي اشکي برگونه انسانهاي رنجيده مي غلطد وگلها نيزبا تمام زيباييهايشان رفته رفته پژمرده مي شوند... آري همه چيزمي گذرد وتمام مي شود اما آنچه جاودان است دوستــــي محبــــت عشـــق است که همچون لطافت يک احساس تمام وجود مارافرامي گيرند و خاطراتش براي هميشه درقلب ماباقي مي ماند...!
سلام به همگی........
نواي عاشورا
ضمن تسليت به مناسبت فرا رسيدن ايام محرم و روزهاي تاسوعا و عاشوراي حسيني به همه مسلمانان جهان، شعر و تصوير زير را تقديم مي كنم.
ميرسد باز چون نواي عاشورا دل من ميتپد براي عاشورا گريه كن گريه كن به وسع دلت گر شدي مبتلاي عاشورا! از كه خواهي وساطتت بكند غير از آن اشكهاي عاشورا آنچه ميريزي از دو چشم فرو ذرهاي باد در رثاي عاشورا تيغ بر ظلم ميكشد از جان جان نثار ولاي عاشورا چه كسي جز حسين ميدانست چيست رمز بقاي عاشورا اين لب خشك از ابوالفضل است آن علمدار كربلاي عاشورا كز لب آب، تشنهلب برگشت كرد جان را فداي عاشورا مشك سوراخ و تير بر گردن ميچكد خون ز ناي عاشورا كودكان تشنه در حريم حرم خفته با لايلاي عاشورا زن بيدار دل، نشانش چيست؟ هست زينب، صداي عاشورا! ميرود از زمين به عرش خدا اين صداي رساي عاشورا ميرسد اين پيام، خونآلود گم مكن محتواي عاشورا دل رها كن، به دست عشق سپار خود رود پا به پاي عاشورا قصهها دارد اين حكايت سرخ تو كجايي؟ كجاي عاشورا؟!
بی مقدمه.......
وقتي تــــو بــــودي ،
قلبم رو مي شکني...
![]() يه روز عشقت رو دزديدم و براي اينکه جاش مطمئن باشه
اون رو تو قلبم قايم کردم اما نمي دونستم
که يه روز براي اينکه اون رو پس بگيري
قلبم رو مي شکني
![]() به آسمان بگوييد
ديگرنبارد اشکهای من همه عالم را سيراب می کند به زمين بگوييد ديگر نلرزد که دلم به اندازه ويرانی تمام دنيا لرزيده است به کودکان آواره بگوييد ديگر ننالند که من به اندازه تمام ناله هاشان فرياد در سينه حبس کرده ام به عقربه ها بگوييد ديگر به دنبال هم ندوند که من به اندازه تمام ثانيه ها لحظه ها را شمرده ام شمرده ام تا ......................!
آتش عشق...
امروز همه چی رو سوزوندم. آره درست فکر کردی! بهترين خاطرات زندگيم رو ميگم. خيلی زود شعله ور شد. يه گوشه نشستم زانو هامو توو سينم جمع کردم و خاکستر شدنش رو ديدم. دقيقا مثل عشقی که سر تا پای وجودم رو آتش زد و خاکسترم کرد. وقتی که دکترای LOVE رو هم بگيری و چيزی جز يه قلب شکسته و تنهايی ای که هر روز ذره٬ ذره وجودتو می خوره چی کار می کنی؟
**********************************************************
هر روز يه بهونه ،هر روز يه حرفاي غريبه
هر روز يه بهونه ،هر روز يه حرفاي غريبه
هميشه صداي وحشت توي اين کوچه ي غربت
تنها چيزي که مونده باقي ، فقط کمي اميدِ و بس. توي اين آشفته بازار ، تنها چيزي که ديده ميشه فقط همينه . گاهي وقتا غصه ها رو به گمان خنده هامون؛ اندکي غريبه ديديم نه سياهي نه تلاطم ما فقط کمي غريبه هستيم : - با فرياد فطرت اگر کمي دلامون ، راهي راهِ حق شه ، اونوقت ميبينيم مشکلامون حلِّ حلِّ
جدايي!
در شهري به نام زندگي رودی است به نام محبت
اين رود به آبراهي جاريست به نام دوستي اين آبراهه به آبگيري جاريست به نام عشق اين آبگير به حوضچه اي جايست به نام وفا و تمامي اينها به منجلابي جاريست به نام
رفت كه دنبال خدا بگردد؛
كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت:
تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي. كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست. مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهد ديد؛ جز آن كه بايد. مسافر رفت و كولهاش سنگين بود. هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود. درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم ميهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم. درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي! درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست.
از کجا شروع کنم.....
از کجا شروع کنم.....
دلم خيلي گرفته خيلي خسته ام دلم ميخوادبشينم با يکي حرف بزنم بدونه اينکه بهم بگه تو ديوونه اي خوب گيرم يکي پيدا شد که من باهاش حرف بزنم آخه من بهش چي بگم من که سالها دردم را تو دلم ريختم به هيچکس نگفتــم الان چــه جوري ميتونم همش را براش بگم . اصلاً ولش کن تا الان تحمل کردم از الان به بعد هم تحمل ميکنم ميريزم حرفم را تو دلم ولي به هيچکس نميگم . نمی دانم به کدام سو گام بردارم ذهنم خسته است و رنگ همیشه شاد فکرم آلوده و دلم میخواهد تنها پرنده دلم در یک آشیان آرام گیرد
و صبر پیشه سازد . و عجیب است اما دلم خدا را میخواهد آن حس درونی آرامش بخشش را که تهی میکند هر پلیدی را دلم آرامش و تنهایی کنار دریا را میخواهد . دفتر زندگی ام ورق خورده و قلم امید من بدون جوهر مانده ایکاش رسوایی آدمها, ترس و عشق آدمها محدود و محدود بود ایکاش تک شاخسار پنهان وجود ما همیشه سبز و جوان باقی می ماند دلم میخواست آنقدر وصل و وابسطه بودم که هیچ تلنگری از این کاروان بی پنهان نمتوانست جاده نگاهم را به هر کوچه بن بستی منتهی کند
من از سياهي شب گذشته ام و به سپيده ي طلوع تو دل بسته ام اي تنها ترين دروازه ي عشق براي توست كه گريسته ام
|
||||